محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

..یه دنیای جدید و زیباتر با تو ..یک ساله شد

هشتم آذر ماه تولد يک‌سالگي وبلاگت مهرسام جون بود پارسال توي اين روزها چه حال و هوايي داشتم. هنوز تو شوک حاملگي بودم و باور ني ني دار شدن برام سخت بود و امسال ني‌ني چهار ماهه تو بغلم دارم. اين روزها خيلي به پارسال همين موقع‌ها فکر مي‌کنم و به نظرم با اين‌که حاملگي روزهاي سختيه ولي شيريني خاص خودش رو داره و وقتي تموم مي‌شه تازه آدم فکر مي‌کنه کاش قدر اون روزها رو بيشتر مي‌دونست.خلاصه يک سال گذشت؛ يک سال پر از هيجان همراه با استرس و خوشحالي و حالا دوتا خبر اول اينکه مهرسام از دو ماهو ده روزگي رو پهلو بر ميگشت همه تلاشش رو ميکرد که کاملآ برگرده ولي موفق نميشد اما چند شب پيش دقيقآ در چهار ماه و...
25 آذر 1392

این روزهای ما......

 مهرسام اولين بيماريش رو تجربه کرد و حدود ده روز سرما خوردگي داشت؛ ولي خدا رو شکر از اون جايي که تب نداشت و شيرش رو مرتب مي?خورد در کل حال عمومي?ش خوب بود. تو سه ماه قبلش شايد من انگشت شمار مهرسام رو بعد از پي پي شسته بودم ولي بعد از اين ده روز واسه خاطر داروهايي که ميخود حسابي تلافيش در اومد و اونقدر بچه شستم که حسابي استاد شدم. بعدش هم که با دو سه روز تاخير يعني بيست و نهم با مريم جون ماشين رو برداشتم و بردمش براي واکسن چهار ماهگي واسه ي همين لپ هاي خوشگل پسرم يه کوچولو آب شد ،فکر ميکردم واکسن اين دفعه سختتر باشه چون بزرگتر شده و بيشتر مي فهمه اما خدا رو شکر به خير گذشت و زياد اذيت نشد و الان هم داريم حسابي تلاش ميکنيم که جبران کنيم ...
13 آذر 1392

سه ماهگي عزيزتر از جون

بله آقا مهرسام ما بيست و هفتم مهرسه ماهه شد درحالي که فرداي اون روز يعني بيست و هشتم مهر من بيست و شش ساله شدم. خدارو شکر که تو بيست و شش سالگي يه عروسک سه ماهه دارم.اين روزها پسرمون حسابي شيطوني مي‌کنه ودل مامان و باباش رو مي‌بره. وقتي باهاش حرف مي‌زنيم شروع مي‌کنه به جواب دادن وتا جايي که توان داره از خودش صدا در مياره. قربون صداش بشم من .جديداً با ديدن غريبه‌ها اول يه کم بغض مي‌کنه و بعد از بررسي چهره مي‌خنده و ديگه دوست مي شه. صبح‌ها وقتي بيدار مي‌شه و بهش مي‌گم سلام ماما صبحت به خير، جيغ مي‌زنه و مي‌خنده و دست و پا مي‌زنه ، اول يه کم بدنش رو ورزش و ماساژ ميدم و ميارمش از ...
20 آبان 1392

111 روزگی

خوشگل ناز مامان و بابا  ١٦  آبان 111 روزه شد. روزی که یه دونه یک دیگه اضافه بشه حدود سه سالته و کلی واسه‌ی خودت آقا شدی. این روزها به سرعت برق می‌گذره و من دارم نهایت تلاشم رو می‌کنم که حسابی قدرش رو بدونم و لذت ببرم. وقتی موقع شیر خوردن دستتو روی سینم میزاری و تو چشمام نگاه می‌کنی و از خودت صدا در میاری می‌خوام رو ابرها پرواز کنم و از خدای خودم برای این همه عشق تشکر کنم. وقتی برای اینکه بیای بغلم دست‌های کوچولوی نازت رو به سمت من باز می‌کنی، فقط در آغوش گرفتنت وجودم رو آروم می‌کنه. وقتی موقع خواب در حالی که بابا هادی خوابیده با من حرف می‌زنی و تازه دلت می&...
18 آبان 1392
1